تبليغاتX
دختری از ماه

دختری از ماه

بیا حال نداریم

اعتماد به نفس کاذب در پسران:


اين يک بيماري مسري در پسراست . اگه برادر و يا دوست پسر شما اين بيماري را بگيره

يقين بدونيد که در عرض کمتر از يک هفته کل پسراي محل را مبتلا ميکنه پس براي جلوگيري

از اين بيماري اگر کسي رو مشاهده کرديد که مبتلاست حتمآ اونو قرنطينه کنيد.

علايم اين بيماري:

1-:گذاشتن ريشهاي نخ قيطوني.

2-:طرز نگاه کردن به صورت عجيب غريب.

3-:تکرار جمله ي هوش پسران بيش ازدختران است .

4-:ايستادن زياد رو به روي اينه.

5-:استفاده از جملاتي شبيه همين که گفتم؛حرف من درسته؛حرف مرد حرفه و....

6-:مخالفتهاي پي در پي.

7-:پايين بردن شخصيت دختران براي تقويت روحيه.

8-:خواندن اشعار پر محتوا از قبيل پسرا شيرن مثه شمشيرن(دوپينگ).

9-:روزي 50 دفعه شنيدن پسر پسر قند عسل توسط مامان جون يا کاست ضبط شده توسط مامان جون.

10-:خوندن کتابهايي از قبيل:چگونه اعتماد به نفس خود را بالا بريم؟,

انرژي درماني,تقويت اراده در 20 روز,من بهترينم و....





مرد بايد مرد باشه


همه ي دخترها با ديدن پسري با خصوصيات مردونه کيف ميکنن مخصوصآ پسرا اين دورو زمونه
 
که تا بهشون بگي اين کارت مثل دخترا است ناراحت ميشن و کلي به تيتيش قباشون بر ميخوره ...

خلاصه اين که مرد بايد مرد باشه.

خصوصيات مرداي اين دورو زمونه:

قدي بلند ؛ لاغر مردني مثل مارمولک؛ موهاي بلند و گيسويي کمند ؛

ابروهاي باريک مدل ابر و بادي(  گريه نکنين اقايون مدل ابروها خودتونه )؛

ارايش 70 قلم به جا 7 قلم

بلوزي چسبون و حرير با استينهاي کلوش شمشيري يقه دلبري با بندينک که پشت گردن بندازن و

گره بزنن شلوار بدن نماي تنگ و پاچه گشاد ( از اون چهل تيکه ها که اکليلي هم هست.)

کفشايي با پاشنه 3 يا 5 سانتي يک زنجير ساده ي شيک که اگه طلا سفيد باشه بهتره ؛

2 يا 3 مدل از همون زنجير براي ست کردن دستبند و گردنبند

(لازم به ذکر که پسراي با کلاس از گوشواره حلقه اي هم استفاده ميکنن )

انگشتر هم که تابلوست مهم ترينشونه.

( البته اگه از اون انگشترا باشه که مردونه است و تا دم ارنج ادامه داره باشه بهتره)

مانيکور کردن ناخنها براي نشون دادن مردانگي عاليه

واقعا همچين مردايي بايد هم از اين که يکي بهشون بگي خانوم جون يا جيگر يا تيکه و....

(به طور کلي صفات دخترانه ) بدشون بياد .

واقعا اينا قابل تحسينند.

مرد بايد مرد باشه ...................................... ابروهاشم کمند باشه

گيسوي اون بلند باشه ...................................... مرد باشه و مرد باشه

اخرين حرف: مرداي اين دورو زمونه اگر ريش پروفسوري نداشتن قابل تشخيص نبودن

( البته ريش اگه به صورت يه نقطه اونم زير لبشون باشه قبوله)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 10:19  توسط مهدخت  | 

 اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم؟


          رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم


               اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن


                    اسم منو عشق تورو توي کتابا بخونن


                        اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم


                             پيش نگاه عاشقت چشمامو قربونيش کنم

 
                                اجازه مي دي تا ابد سر بزارم رو شونه هات


                                    روزي هزارو صد دفعه بگم که مي ميرم برات


                               اجازه مي دي که بگم حرف عاشقانه هام تويي


                        دليل زنده بودنم درد ترانه هام تويي


                   اجازه  دارم به همه بگم که تو مال مني


          ستارها اينو ميگه که تو اقبال مني 

 
  اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 10:16  توسط مهدخت  | 

دوست دارم

 

گفتــم كـه دوستــــت دارم ، گفتــي كــه بــاور نــــداري

گفتــم ايــن كلمــه را از حفــظ نمـي گـويــم از تــه دلــــم مــي گــويــم

گفتــي دلــم را نيــز بــاور نــداري, سكـــوت تلخــي كـــردم و از تــه دلــم آه كشيــدم.

مـدتــي سكــــوت بـا چشمــانـي خيـــــس, گـونــه ام خيـــس شــد

و قـلـبــم شـكـستــه, گفتــي كــه تــو قـلـبــم را شــكستــي

گفتــم كـه قـلـبــت شـكستــه نـشــد ، احســاســت در هــم شـكســت

گفتــي سكــــوت كـن ميخــواهــم گــريــه كـنـــم

مـن نيــز سكـــوت كــردم و بــا گــريــه تــو نــا آرام شــدم و اشـــك ريـخـتــم

گفتــي بــي خيــالـي از اشــكهــايــم ،چيــزي نگفتــم ، و بـاز سكـــوت و يــك آه تلـخ

گفـتــي كــاش كــه عــاشــق نمــي شـــدم ،

گفتــم عــاشـقــي همــه ايـــن دردهـــا را دارد

گفتــي خستــه شــدي از همــه كـــس ،

گفتــم مـن بــا تــو مــي مــانـــم

گفتــي خيـلــي تـنـهـــــــايـــي ،

گفتــم كســي كــه عاشــق اســت تنهــايـي را نمــي شنــاسـد

و بــاز گفتــي تـنـهـــــــــايــي

گفتــم كســي كــه عاشــق اسـت قلــب يــارش بـايـد همــان تنهــايــي او بـاشـد

گــفتـي كــه ايـن حـرفـايــت تــكـراري اســت ،

گـفتــم بــه جـــز تــكـرارش راهــي نيــســت

گفتــي كــه آغـوشــت را ميـخــواهــم ،

گفتــم كــه منـتـظــر بــمـــان عــزيــــزم

گفتــي كــه شــانـه هــايــت را ميــخــواهـــم ،

دلــم بــه درد آمــد از دوري ات و بــه غــم نـشـستــــم

گفتــي كــه تــو از حـرفهـــايــم پــريـشــانــي ،

گفتــم حــرفـي نيســت و حـرفهــايـت شـكنـجـه اي بـيـش نيســت

گفتــي كــه لبخنــدي بـزن ، گفتــم كـه حـس لبـخنـد نيــسـت

گفتــم بـا ايـنـكـه ايـن كلـمــه تـكــراري اســت و بــا اينــكـه بــاور نــداري

بــاز ميــگويــم كــه دوسـتــت دارم, چيــزي نـگفتــي و سكــوت كــردي

گفتــم كــه دوسـتــت دارم ، دوســتــت دارم و دوســتــت دارم

و اشــــك از چشــمـــانــم ســرازيـــر شـد

و بــاز چيــزي نگفـتـــي و بــه جــاي سكـــوت

اينـبــــار تــو نيــز مــاننـد مــن اشـــك ريختـــي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 10:15  توسط مهدخت  | 



من فقط عاشق اینم...


من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا ببنیم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام

کار و بار زندگیمو بزارم برای فردام

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم

بشینم یه گوشه‌ی دنج موهای تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 7:37  توسط مهدخت  | 

تقدیم به تو :

 

 

 

 

نسیم خنک و ملایمی در حال وزیدنه که به اعماق وجودت طراوت و

تازگــی می بخشه. 

احساس مستی میکنی و دوست نداری از اون حال در بیای .

فصل پاییزه.....

برگای رنگارنگ ، زیبایی خاصــی رو به درختا دادن . 

با هـــر باد درختا به حرکت در میان و صدای برخورد برگاشون به

گوش میرسه .

مثل این می مونه که دارن با هم دعــوا میکنن 

و هر بار سه ، چهار تا از برگا نقش زمین میشن 

و تو دعوا شکست میخورن .

به خاطــر همین پای درختا پر از برگای خشک ، اما قشنگ ، 

که برای درختا مثل یه دامــن هفت رنگ مــی مونه

کـه روی زمین پهن شده .

از نشستن خسته میشی .......

از روی تخته سنگ بلند میشی و آروم آروم روی برگا قدم میزنی . 

از صــــدای خش خش برگا خوشت میاد .

سرعتت و زیادتر میکنی و روی برگا میدوی .

نسیمی که می وزید گویی با تو مقابله می کنه

و نمی خواد که جلوتر بری ،

ولـــــی تو با اون مبارزه می کنی و به راهت ادامه میدی

و هرچی میگذره به سرعتت اضافه میکنی

که یهو چشمت به اون دور دورا می افته ،

همون جایی که همیشه دوست داشتی بهش برسی

ولـی هیچ وقت نرسیدی .....

ازسرعتت کم میکنی و آروم آروم می ایستی وبه دورها خیره میشی 

دستت رو دراز میکنی تا بهش برسی اما از رسیدن نا امید میشی .

روتو برمیگردونی نگاهی به راهی که اومدی میکنی و برمیگــردی 

روی برگــای خشک قدم میزنی ،

ولی این بار صــدای خش خشون برات زیبایی نداره .

حالا دیگه نسیم نه تنها با تو مقابله نمیکنه

بلکه تو رفتن کمکت میکنه و همراهیت میکــنه ،

آخـــه اونم به همــــــون سمت میره .

دوباره برمیگردی به پشتت نگاه میکنی به اون دورها ،

همون جاهایی که دست نایافتنی اند

و اینجا تنها یــــاس و نا امیدیه کــــه به تو غلبه میکنه

و تورو مجبور به رفتن می کنه.

پس برو..... ، برو و دیگه به دورها فکر نکن و مثل قبل ،

فقط از خش خش برگا لذت ببر...

برو.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 7:30  توسط مهدخت  | 

مفاهيم عشق

مفاهيم عشق

مفاهيم عشق

 

 

 

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی

وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم

تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم

من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم

می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم

و هنوز عاشقتم

 

بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 12:58  توسط مهدخت  | 

تست عشق

تست عشق

تست عشق

 

چقدر عاشق هستید ؟

 چقدر عاشق همسر، یا دوستتون هستید ؟

 

با این تست میتونید به عمق عشقی كه نسبت به همسر یا دوستتون دارید پی ببرید.
پس سوالات رو به دقت بخونید و جواب بدید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 12:56  توسط مهدخت  | 

LOVE

خانه ای ساخته ام
پلکانش همه مهر،دربهایش احساس
شیشه اش آینه ادراک است

آه اما خانه
ساکنش درویش است ، آن تهیدست خیال ، آن تهیدست رفیق

او کسی می خواهد رغبت یکرنگی در وجودش باشد
او کسی می خواهد که وجودش باشد
رنج ابیات دلش را خواند ، هیجان نگه اش را داند
او کسی می خواهد ، نی لبک زن باشد
بربط و ضرب و سه تار
همه فرمانبر دستش باشند
ماه وخورشید و فلک ، همه محو نگه نرگس مستش باشند
او تو را می خواهد
نغمه اش شیوا کن
خانه اش زیبا کن

 

 عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید
از غم رسوا شدن سر در گریبان میکنم
دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان
کاین سیه کاری به موی نقره افشان میکنم
سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببین
زیر چتر نسترن آتش فروزان میکنم
دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشق
این حباب ساده را سرپوش طوفان میکنم
این من و این دامن و این مستی آغوش تو
تا چه مستوری من آلوده دامان میکنم
دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای
نعمت وصل تو را اینگونه کفران میکنم
ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق
در وجودت خویش را چون قطره ویران میکنم
تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه
اشک شوقی نو به نو آویز مژگان میکنم
زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است
هر چه میخواهی بگو آن میکنم آن میکنم

 

 کاش می شد ما بهاری می شدیم خیس اواز قناری می شدیم کاش از خوبان عالم می شدیم توبه میکردیم ادم می شدیم کاش نامردی نصیب ما نبود در بی دردی نصیب ما نبود کاش چوپان دل ما عشق بود پاسبان محمل ما عشق بود کاش در یک شبی سبز و شگفت عشق از ما بیعت می گرفت

 

 وقتي تــــو بــــودي، ســــكـوت آنــچنان زيبـــا بــود، كه مي‌شد خــوشه‌هاي محبت را از خيال نام تو چيـد!وقتي تــــو بــــودي، بــاور بــا تـــو بودن، تنها به خوابي مي‌ماند كه با نسيم صبحگاهي از آسمان خيال به فراموشي سپرده مي‌شد!ولي وقتي بــروي! شايد باور بــي تـــو بودن، نگاه سرد مرا به مهرباني يك دوســت بيشتر آشـــنا كــند

 

غريب است دوست داشتن.

وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ....

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

به بازيش مي‌گيريم.

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر .

تقصير از ما نيست ؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه،

اينگونه به :((گوشمان خوانده شده‌اند))

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 12:55  توسط مهدخت  | 

دانستی

question دانستنی های جدید ، جالب و خواندنی مهر ماه 89

آیا میدانستید گوش جیرجیرک روی پاهایش است ؟

آیا میدانستید در جهان بیش از ۵۵ هزار گونه مورچه وجود دارد ؟

آیا میدانستید نوعی ملکه موریانه می تواند روزی ۸۶ هزار تخم بگذارد ؟

آیا میدانستید مورچه می تواند بیش از پنجاه برابر وزن خودش را بلند کند ؟

آیا میدانستید تمامی پستانداران به استثنای انسان و میمون، کور رنگ هستند؟

آیا میدانستید مساحت استان کرمان بیش از دو برابر و نیم کشور اتریش میباشد؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 12:50  توسط مهدخت  | 

شعرهاي عاشقانه

 

 

 

آن تير که آن کمان چشم تو رها کرد ،
            ديدی که چه ها کرد
ديدی که سراسيمه دل از سينه جدا کرد
            ديدی که چه ها کرد
با خـود دوهزار غصه وُ درد تازه آورد
ديدی که فقط آمدو يک دَرد دَوا کرد

 

 

 

 

 

خيال نميکردم که تو ،يه روز همه کـَسـَم بشی
با من بی کـَسو غريب ،يه روزی هم قـَسَم بشی
اصلا نمی اُومد بـِهـِت که عشقو حتی بشناسی
اما ديدم که مثل تو ،عاشق نميشه هيچ کـَسی

 

 

 

چه كنم چاره ندارم كه فلك كرده مرا از تو جدا

زكجا غنچه بچينم كه دهد بوي تو را

 

 

 

دل من همي داد گواهي

كه باشد مرا روزي از تو جدايي

در اين دنيا نكردم هيچ گناهي

فقط كردم به چشمانت نگاهي

اگر دانم كه آخر مال مايي

بسازم قصري از ايران طلايي

 

 

 

در ميان بي وفايان باوفاي من تويي

گر نترسم از خدا گويم خداي من تويي

 

 

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران

كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

 

 

پدر عشق بسوزد اين چنين خارم كرد

من كه عاشق نبودم اين چنين زارم كرد

 

 

خدا لعنت كند آن كس كه سربازي به پا كرد

تمام دختران را چشم به راه كرد

 

 

دختران از بهر عفت مي كنند چادر به سر

نامه را از زير چادر مي دهند دست پسر

 

  

 

تب و تابي ست در موسيقي آب

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش ، شوق هستي ، شور پرواز،

فرودش : غم

سكوتش : مرگ و مرداب !

 

 

 

 

 

ديدي اي غمگين تر از من
 بعد از آن دير آشنايي
آمدي خواندي برايم
 قصه ي تلخ جدايي
مانده ام سر در گريبان
 بي تو در شب هاي غمگين
 بي تو باشد همدم من
 ياد پيمان هاي ديرين
 آن گل سرخي كه دادي
 در سكوت خانه پژمرد
 آتش عشق و محبت
 در خزان سينه افسرد
 اكنون نشسته در نگاهم
 تصوير پر غرور چشمت
 يك دم نمي رود از يادم
 چشمه هاي پر نور چشمت
 آن گل سرخي كه دادي
 در سكوت خانه پژمرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 12:49  توسط مهدخت  |